قهرمان ميرزا عين السلطنه
6976
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
خودش بيرق قرمز نزده باشد مورد صدمات شديد واقع مىگردد . همدان و عراق قادر نفس كشيدن نيستند . دشتى و زن حجابدار خبر متواتر و معنعن است خانمى به ادارهء « شفق سرخ » مىرود و پس از تحصيل اجازه وارد اطاق مدير ، شيخ على دشتى [ مىشود ] ، لايحهاى در پاكت قشنگ معطر تقديم [ مىكند ] و روى يك صندلى مىنشيند . مدير پاكت را گشوده و تا آخر قرائت مىكند و بعد خطاب به خانم مىكند البته شما هم جزو انجمن خانمهاى ضد حجاب هستيد . مىگويد بلى . مىگويد پس چرا حجاب كرديد . مىگويد صورتم را باز كنم . مىگويد البته . مىگويد نه نه نمىشه ، من چطور باز كنم و سختتر صورت را محجوب مىدارد . آنوقت شيخ على مىگويد توى اطاق خلوت كه فقط من يكنفر هستم كه شما به اين محكمى و سختى روى خود را گرفتهايد در خارج و ميان كوچه باز مىكنيد ، پاشو برو ، معلوم است دروغ مىگوئيد و من لايحه را هرگز چاپ نمىكنم ، ضعيفه برخاسته مىرود . چهارشنبه 18 رمضان - ديشب افطار خانهء حاج فخر الملك مهمان حاج عز الممالك بودم . فخر الملك چند روز است روزه نيست ، حال ندارد . اما دو برابر ما افطار خورد و باز هول مىزد . بعد از افطار بيرون رفتم ( خانمها خانهء نزهت الملوك مهمان بودند ) . سالار [ اعتضاد ] آمد . فخر الممالك كه به تقويت حاج وكيل حاكم ولايت ثلاث شده آمد . خيلى شوخى شد . خيلى سالار خوشمزه و حراف است ( مثل پدرش معتضد السلطنه ) . شاه و نالوطيگرى سردار سپه پرسيدم شاه چه مىگفت . گفت تمام شده مىدانست . ليكن به هيچوجه خيال استعفا نداشت . غصهء وليعهد را مىخورد . پس از اينجمله رو را به حاج وكيل كرد و گفت راستى فراموش كردم پيغام شاه را به شما بگويم . نمىدانست از وزارت استعفا دادهايد . فرمود به حاج عز الممالك بگو ( سالار شوهر خواهر حاج وكيل است ) به سردار سپه بگويد تو به من به شمشير و لباس نظاميت سوگند خوردى كه خيانت نكنى ، من تو را لوطى مىدانستم . حالا معلوم شد لوطى نيستى و از مردانگى و لوطىگرى چيزى سرت نمىشه . به دروغ شهرت دادى كه من لوطيم . حاج وكيل گفت تو هم اگر لوطى هستى خودت برو بگو . گفت من گه مىخورم با پدرم . من هنوز سالار را خلوت نديدهام تا خوب